بردیا بردیا ، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

دنیای قشنگ بردیا...

لالایی

به نام خدا... بردیا ی عزیزم... من یه لالایی رو همیشه برات میخونم راستش و بخوای میخوندم ... از وقتی تو توی دلم جا خوش کرده بودی... یه جورایی الان خیلی با این لالایی انس گرفتی... انقدر برات خوندم که تقریبا همه ی اطرافیان هم این لالایی رو بلدن...بدون این لالایی عمرا بخوابی... اونم اینه: تموم شبهای پر ستاره به زیر ابرای پاره پاره لالایی میخوندی تا بخوابم بیدار بودی کنار رختخوابم من یه گلم تویی برام یه ریشه مامان بمون کنار من همیشه کنار من بمون تو تا همیشه که هیچکی مثل مادرم نمیشه.. تموم قصه هایی که میگفتی صدای گریه هامو میشنفتی خواب که از چشمای  من پر میزد به دلت غصه و غم سر میزد... م...
25 فروردين 1391

اندر احوالات بردیا در روزهای اخیر

به نام خدا... به کجا چنین شتابان؟؟؟؟ ها پسرم به کجا؟؟؟ دندون نیش بالا سمت چپ و دو تا دندونای جلویی فک بالا هم زده بیرون... داری تخته گاز میری ها!!! یکی یکی...عجله نکن وقت زیاده برای تکمیل کردن دندونای مروایدی  خوشگلت... 5 تا دندون در ٩ روز!!!! یه هر حال مبارکه عزیز دلم... همین دندون دراوردنای یه هویی یه کم بد اخلاقت کرده.... با حرص تمام حمله میکنی به هر چیزی که دو رو برت باشه... خدایا آسانش کن این روزا واقعا شیطون شدی... جیغ میکشی و آهنگ و ریتم هم میدی به داد و فریادت... بعضی ها این صداهاتو دوست ندارن ولی من عاشششششششق جیغ و دادتم ...پشت یر هم میگی آپ ... یعنی چی؟ چند بار هم گفتی هیید (همون سعید) و من و مخصوصا ...
20 فروردين 1391

دومین دندون در روز سیزده بدر

به نام خدا به فاصله ی 48 ساعت شایدم کمتر... دومین دندونت هم جوونه زد... امیدوارم بقیه دندونات هم به همین راحتی بیاد بیرون ....یه عالمه خوراکی خوشمزه که خوردنشون نیاز به دندون داره در انتظار تو هستن عزیزم... مثل اینا... (سیزده بدر....در حیاط خونه بابابزرگ...به همراه خاله ها... به صرف جوجه کباب و قرمه سبزی و میرزا قاسمی و ماست و خیار وسالاد و بقیه مخلفات)      این خود بردیا... اینم خوراکی ها...                                     &nb...
14 فروردين 1391

بالاخره نمایان شد...

به نام خدا امدی جانم به قر بانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که که من افتاده ام از پا چرا؟؟؟   (تقدیم به دندونای بردیا) بعد از کلی بی تابی و گریه های شبانه... عزیز دلم امروز درست در 10 ماه و 5  روزگیت بالاخره اولین مروارید خوشگلت روی لثه های قشنگت نمایان شد بعد از ناهار مثل همیشه رفتیم سمت آشپزخونه تا آب بخوری... طبق معمول که لیوان رو با ولع بردی طرف دهنت... یه صدایی شنیدم...تق تق... با یه قاشق فلزی اروم ضربه زدم روی لثت... صدا خیلی واضح و قشنگ بود... تق تق مبارکت باشه عسلم... من و بابایی خیلی ذوق کردیم... به قول دوستای نی نی سایتی... یواش یواش و بی صدا... شدی جزء کباب خورا امیدوارم دندونای قشنگت یکی پس از...
11 فروردين 1391

10 ماهه گی بردیا در ایام عید...

به نام خدا... 5 روز از ایام تعطیلات پر دغدغه ی نوروز میگذره و تو هم ده ماهه شدی.. یعنی دیگه حسابی آقا شدی و چیزی تا تولد یک سالگیت نمونده... امروز تولد6 سالگی ایلیا پسر خاله هم بود... بهش تبریک میگیم...ایشالله صد ساله بشه زیر سایه پدر و مادر مهربونش بردیا و ایلیا عزیز دلم جدیدا یه حرکتایی میکنی و دیگه به یه جا نشستن راضی نیستی ...البته خودت بیشتر از من ذوق میکنی... غل های پشت سر  هم میخوری تا به خواستت برسی... یه کمی هم سینه خیز میری... توی این تعطیلات هم ما رو حسابی شرمنده کردی و ... توی ماشین مامان و اذیت نکردی و از سر و کول من بالا نرفتی... خواب و خوراکت اصلا به هم نریخت و پوست مامان و نکندی تا بخوا...
5 فروردين 1391

بوی عیدی...

این شعر خیلی زیبا رو تقدیم میکنم به همه ی بچه های ایران زمین و مامان وباباهاشون بوی عیدی … بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذرنگی بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می‌کنم شادی شکستن قلک پول وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی مو در می‌کنم فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها با اینا زمستونو سر می‌کنم با اینا خستگی‌مو در می&z...
3 فروردين 1391
1